سلاممممممممم
برعکس همه ی دیده ها و شنیده ها که میگن ماه های آخر بارداری خیلی سخت میگذره، من دارم روزای خوب و خاطره انگیزی رو تجربه میکنم. فکر اینکه 80 روز دیگه نی نی م از توو بغلم بیرون میاد و دیگه این حسای قشنگو ندارم آزارم میده. دوست دارم تا آخر عمرم نی نی پیش خودم باشه و با تکون هاش بهم انرژی بده و خنده رو روو لبام بیاره.![]()
این روزا تکونهای پسرم خیلی بیشترو شدیدتر شده،پسرم دیگه واسه خودش مردی شده ماشالا...![]()
بعداز اون روزای سخت اواخر 6ماهگی، با محسن رفتیم دز و قرار شد من برای استراحت بمونم. اما عجیب از همون موقع که رسیدیم حالم خیلی بهتر بود.طوریکه 3/4 روزی ایزوپرین نمی خوردم.فردای اون شب که رسیدیم، یعنی 5شنبه من آزمایش تحمل قند داشتم. آجی گلی بهم گفت باید ناشتا باشمو هیچی نخورم،درضمن آز ادرار هم داشتم که نباید دستشویی میرفتم.شکنجه درمعنای واقعییییی...![]()
اما من نصف شبا عادت داشتم برم دستشویی و بعدشم ی چیزی بخورم. پیش خودم گفتم ی تیکه نون بخورم که روو آزمایشم تاثیری نذاره و یواشکی یک کم نون خوردم اما غافل از اینکه همین نون بعداً واسمون دردسر میشه.
روز 5شنبه از ساعت 7/5 صب همراه آجی رفتیم آزمایشگاه. آز ادرار و خون ناشتا رو انجام دادم. 75گرم گلوکز هم با مشقت فراوان خوردم
بعد توو سه نوبت 1ساعتی ازم خون گرفتن. دهنم سرویس شده بود. هردو دستم مجروح بود.![]()
عصر اون روز قرار آتلیه داشتیم برای عکسای بارداری. ساعت 6 آماده شدمو با بابامحسن رفتیم آتلیه و 5-6تا عکس گرفتیم.
جمعه شب هم عمو وعمه های محسن دور هم جمع بودن که ماهم رفتیم پیششون و اونجا با عمه محسن که پرستار بخش زنان و زایمان هست درمورد دکتری که انتخاب کرده بودم حرف زدم و عمه تاًییدش کردو گفت عالیه.![]()
شنبه صب محسن تنها برگشت ماهشهر. شب باهم اس ام اس بازی میکردیم طفلی بابامحسن خیلی احساس تنهایی میکرد و ناراحت بود
اما خب چاره ای نبود من احتیاج به استراحت داشتم
. چندروزی استراحت کردم .وقتی جواب آزمایشم اومد رفتم دکتر و جکاب 7 ماهگیمو هم انجام دادم. دکتر گفت عفونت دارم وبهم دارو داد+ مصرف ایزوپرین رو هم بلامانع میدید ولی گفت آز قند بارداریم روو مرزه و احتیاج به تکرار داره. درضمن گفت دوهفته نون ماکارونی برنج و سیب زمینی کم بخور تا نتیجه رو ببینیم اما من یادم رفت بهش بگم که شب قبل آزمایش یواشکی نون خورده بودم.
مشکل دیگه ای که داشتم کبودی ناخن هام بود که به دکی گفتم و گفت حتماً پیش ی دکتر داخلی برم. متاًسفانه دکتر داخلی گوسفند تشریف داشتن
و هیچ تشخیصی ندادن و گفتن آزمایشات و ضربان قلب و همه نرمال هستند. از من اصرار که دکی ی اکو برام بنویس اما زیربار نرفت.
خلاصه هیچی.
4شنبه مامی محسن قرار بود برن تهران برای جواب آزمایشها و چکاپ، منم به مامان گفته بودم که روز قبلش میام ی سر میزنم. عصر با مامانی خودم رفتیم بازار و دوباره کلی چیزای خوشمل خریدیم. شب بابا و مامان محسن اومدنو منو بردن خونشون.5شبنه شب هم محسن اومد که منو ببره آخه خیلی دز راحت نبودم.نصف شب هم مامانو بابای محسن با میثم اومدن دز و بعداز 3/4 ماه پسرگلم عمو میثمشو دید.
شنبه صب زود با محسن راهی خونه شدیم. من رو صندلی عقب دراز کشیده بودم و نصف بیشتر راه رو خواب بودم و خداروشکر خیلی اذیت نشدم.این روزا هم حالم خوبه و بابا محسن بیشتر از قبل کمکم میکنه و من کمتر اذیت میشم. همینجا منو نی نی از بابای خوب و مهربون تشکر میکنیم
و میگیم که ی دنیا عاشقشیم![]()
![]()
![]()
![]()
. اینم ی بوس مخصوص. *:
برچسب:
نویسنده: ???