خرید بک لینک

رفت و آمد به شهر پدری توی این تعطیلات آخر هفته به معنای واقعی پوستم راکند.تو عمرم ترافیک به این سنگینی ندیده بودم آخه عزیزان من چی از جون قم می خواهید؟؟؟والا اگر من خونه پدرم آنجا نبود کلاهم آنجا میافتاد سراغش نمیرفتم، کم مانده بود توی ترمینال زار زار گریه کنم از بس شلوغ بود، اما:

وقتی رسیدم مامان و بابام به همراه بهار نازنینم دنبالم آمده بودند تمام خستگی یادم رفت،خاله بودن حی خیلی قشنگیه خدا همتون را خاله کنه.

توی این دوسه روز به معنای واقعی افسار گسیخته غذا خوردم کلا رژیم و عروسی برادر و همه چی فراموشم شد.مامان من مثل همه مامانها توی پخت غذاهای خورشتی سنتی محشره و این برای منی که تو این موارد ادعایی ندارم خوب، یعنی یک موقعیت خوب.فکر میکنم حداقل حداقل سه برابر مواقع عادی غذا خوردم، دیگه همسفر من را از کنار سفره به زور کنار میکشید ولی واقعا لذت داشت. البته الان به شدت عذاب ئجدان گرفتم و امیدوارم معدم تغییر سایز تداده باشه.

*تاریخ عروسی داداشی تعیین شد هم خیلی خوشحالم و هم اندازه یک دنیا استرس دارم.

*تا تونستم بهار بازی کردم ، به دفعات سر غذا مجبور شده ایشان را به دستشویی (با عرض معذرت)برده اما اصلا اشتهام کم نشد.

*خونه هیچ کس نتونستم برم و این مورد با توجه به عدم شرکت در مهمونی اخیر مادربزرگ جان یعنی حکم به تیرباران دادن خودم.

*خیلی تعطیلات کوتاهی بود.



برچسب: نویسنده: ??? تاريخ: شنبه 27 مهر 1392 ساعت: 18:33

صفحه بندی